تبليغاتX
دست های ملائکه
این فقط خاطرات زمستانهای سوزان من است

بالهای شکسته ام نای پـــر کشیدن سوی تو را ندارد. در این صحرای بی عشق سراب عشق برایم می آوری!!

نـــــــــه

         نــــــــــــــــــــــــه

                             نمی خواهم ،

                                         اینبـــــار طاقت خرد شدن و فنا شدن را ندارم.

لااقل تـــــــــــو خود میدانی.

 

 

+ تمام احساسم در  90/05/01ساعت   توسط اقلیما | 

وقتــــــــی انتهای کوچــه ها

                  خالی از تجسم زلـــــــال چشمــــهاست.

چگونـــه می توانم سر بر بالیــــــــنت بگذارم

            آن هنگــام که،

به میهـــــــــــــمانی چشمان پر تلاطمت بودم.

 

            وقتــی در حریــــم زنـــــــــــــــــانـــــگی ام

آه می کشــیدم،

            تو کجـــا بودی ؟

                  آن زمان که اشــــــــکهایم آبستن

                                    نا امیدی ام شــد.

                  بر باد رفـــــــــــــــت،

                  خون بهای این دلِ

                              بــــــــی دل.

 

+ تمام احساسم در  90/03/29ساعت   توسط اقلیما | 

همان معجزه که دردلــــــــــــــــــــــم خشـــــــــــــــــــکیــــــــد

و ترســــــــــــــــــی که در دلــــــــــم خانه کرد.

شبیه ترس عقــــــــیم شدن زاینـــــــــــده رود

این همــــــــه هراس

به کدامیــــن گناه؟

کاش عاشق خدا می شــــــــدم

نه عشـــــــــق چشمانــت ، که آنقــــدر کورم کــــــــرد

که نبـــــــــینم تــو هم

                              نمــــــــــی توانی

چه بزرگـــــی برای من

وتیــــــــله ی چشمانم که خونین شـــــــد

از یخ دستــــــــانت

که برگ برگ دفــــــــــتر نقاشــــــــی ام را

نقش کسی را می کـــــــشم

که دلش دلتنگ دلــــــــــم است

                                    اما دستانــــــــش

                                                بارشـــــــی ندارد

                                                            بر تن خمــــــــــــــوشم.

 

+ تمام احساسم در  90/02/28ساعت   توسط اقلیما | 

به کتابهایم که نگاه میکنم

من را مازوخیزم روانی می نامد.

آزار می بینم از خاطرات مشترکشان اما باز میخوانم

چراااااااااااااااااا؟

+ تمام احساسم در  90/02/26ساعت   توسط اقلیما | 

رو به باد ایستاده ام. دامنی چین دار به تن دارم و موهایم را به دست شلاق های باد می سپارم. گاهی اوقات صورتم نیازمند سیلی باد می شود.

صدای هوهویش درمیان درختان پشتی اجازه نمی دهد برگردم. فقط  روبرو هست و یک پرتگاه تاریک .

سرخی چشمانم، گونه های خیس و تب دارم ،چشمان متورم و مژه های نمناکم و..... دستانم که نگاهش می کنم!!!

هنوز جای بوسه هایت هست! جای اشکهایمان! جای قفل شدن انگشتان مان! درمیان دستانم عکسهایمان ، خاطره عشقی نافرجام! قدم به جلو بر می دارم، بعد از تو نه عکسهایت را می خواهم نه دستهایم را....

هردو را به پرتگاه می سپارم. 

+ تمام احساسم در  90/02/25ساعت   توسط اقلیما | 

بازی های کودکانه ام برایم حکم یک تراژدی غمگین را دارد. سالها بود خود را بر تخت سلطنت نظاره میکردم که حکمرانی میکردم. سالها بود خود را سوار بر اسبی می دیدم که مدام به تاخت و تاز می پردازد . سالها بود مهربانی قلبم را مثل دسته گل بر دست میگرفتم و تقدیم میکردم.

این روزها حکم مرا در دادگاه می خوانند هر چند صدایش گوشم را آزار می دهد، هر چند فریادهای گاه وبیگاهش گوش مرا کر خواهد کرد. اما حال این روزهایم گواه بر این را داردکه باید باور کنم.

این همه لبخند های گاه و بیگاه ، این همه بهانه بدست دادن های الکی ، این همه لوندیهای کودکانه امروز چهره اش را نمایان کرد.شاید سالها پیشتر نیز این فیلم دردناک برایم تکرار شد اما از روی ناپختگی به این فیلم خندیدم و رفتم.

 نمیدانم چرا دیگر اشک بر پهنای صورت ندارم ؟

رنجش های گاه و بیگاه من و فرار کردن از دست او ناخودآگاه تحریک کردنش را به دنبال داشت و تمام شدن ماجرایی که هیچگاه حل نخواهد شد!

فرار کردن های من از دست او و وسط کشیدن پای یک عروسک خیالی ، التماس کردن های پنهانی من را به او نشان میداد.

و من کسی که خود را به بهای ناچیز فروختم. منی که محبتی گران را به ارزانی یک درد به او هدیه میدادم.

و من این وامانده در کنار سالها اشتباه ، تنها و بی پناه با خشمی مهار نشدنی اینک به تنهاییم اقرار میکنم.

دادگاه مرا محکوم خواهد کرد به تنهاییهای خودم، به فراموشی های بد فرجامی ها، به خیره شدن به دوردستهای فانی .

«اما چگونه باید زانو راست کنم در پس اینهمه اشتباه»

+ تمام احساسم در  89/12/10ساعت   توسط اقلیما | 

نمیدانم به  حرف چه کسی گوش دهم؟ اهریمن یا نیک صالحان ؟تمام درونم یک نیرویی است که می گوید برو تمام کن فراموش کن اما امان از ....

ناگفته هایی است که بگذار خاموشی پیشه بگیرم به چنگ آوردن خوشبختی کار هر مخلوقی نیست همچون ماهی است که لیز میخورد و فرار میکند چقدر خوشبخت بودم .

ديگر اقليما به آخر خط رسيده است مرور آنهمه عذاب برايم حكم مرگ را دارد و اكنون خيانت مي انديشم.

+ تمام احساسم در  89/04/02ساعت   توسط اقلیما | 

سکوت اینبار طعم خیانت میدهد حریم ها برایم نامتناهیند و هر چه میخواهم نابودشان کنم نگاهی آن دو دورها آزارم میدهد.  و چه شبیه غربت شده ام چشمانم را میگویم هنوز در حسرت می سوزد و اما اشکهایش خشکیده اند.

سلامی میکنم به دوباره های باور، به بهاری گمشده، به آزادی پرکشیده ،به تخته سنگ سکوت ،که امروز برای خودمان قبر ها کندیم.

+ تمام احساسم در  88/11/23ساعت   توسط اقلیما | 

/خوب بودیم خوب هستیم /

تلاشمان برای بدست آوردنمان هیچ بود به اینجانگاه میکنم به جایگاهم اما واقعا همان دخترک پر از نوشته هستم کجایم ؟

چرا؟

+ تمام احساسم در  88/10/29ساعت   توسط اقلیما | 

خانه ام سلام گرچه دوسالی نبودم گرچه زخمها خوردم و هجرانها کشیدم اما دیگر اینجا می نویسم مثل گذشته های دور باز هم شروع میکنم .

از امروز اینجاهم خانه ی من است.

+ تمام احساسم در  88/09/18ساعت   توسط اقلیما | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
می توانم بنویسم اینجا دیگر دستانم خسته نیست و دهانم پر خون نیست، اینجا جای سرخی سیلی را کسی نمی بیندو سوزش شلاق های پشتم دل کسی را نمی آزارد. اینجا فقط من هستم و یک دنیا نوشته...

دست نوشته هاي من
مرداد 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
اسفند 1389
تیر 1389
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان